ترانه وترنم زندگی ماترانه وترنم زندگی ما، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

ترنم یک ترانه از باغ آشتی زندگیمان

آزمایش بتا

پارسال تو یه همچین روزی با آزمایش بتا از وجود شما دو نازنین باخبر شدیم البته فکر می کردیم یکی هستید ولی خوشبختانه دوتا شدید روز عقد خاله زهرا 30 تیر خودم که مشکوک بودم که احتمالا خبری هست  و آزمایش نداده بودم ،روز عقد خاله زهرا بقیه هم از رو چهره و حرکتم بهم مشکوک شدن، منم  وقتی دیدم همه حدث زدن خبریه  با خودم گفتم حتما خبریه و رفتم آزمایش دادم و خوشبختانه جواب  مثبت  بود . بعدا فهمیدم این تغییرات زودهنگام به خاطر بارداری دوقلویی بوده   کی فکرشو میکرد شما سال بعدش همچین روزی آخرای 6 ماهگی باشید.   ...
31 خرداد 1394

تولدامیرحسین

امشب تولد امیرحسین پسر دایی تون بود و چقدر دوست داشتم تو اولین سالد تولدش حضور داشته باشم که نشد به خاطر اینکه دکترم گفته  تو این ماه آخری اصلا برام خوب نیست پله ها رو برم بالا  انشالله صدمین سال تولدش  ...
11 دی 1393

اندراحوالات بنده در هشت ماهگی :

روزهای خیلی سختی رامیگذرانم، چقدر سنگین شدم، حالا می فهمم سنگینی بارداری یعنی چه !!! بدنم دیگر کشش ندارد بیشتر از این را تحمل کند بیشتر از دو دقیقه نمیتوانم بایستم خیلی زود خسته میشوم. روز شماری می کنم برای دنیا آمدنتان، دیگر نمی توانم راه بروم یا راحت بنشینم هنگام راه رفتن یا نشستن به استخوان عانه من فشار می آید مجبورم به حالت دراز کش باشم   دراین روزها هم که داریم یه دستی به سر و روی خونه می کشیم همه کارها افتاده رودوش مادربزرگهاو خاله ها به خصوص مامانی من هم نقش ناظر رو بازی می کنم خدا خیرشان دهد هروقت یادم بیاد برایشان دعا می کنم انشالله همیشه سلامت باشن و هر چی از خدا می خوان خدا بهشون بده حالا من و اطرافیانم مت...
1 دی 1393

هفت ماهگی

تو ماه هفت بارداری به سر می برم یعنی تا الان شما 7ماه تمام با من وبوده اید روزبه روز هم زور بازوتون بیشتر می شود و لگدهایتان محکمتراحتمالا دارید عروسک بازی می کنید شاید هم  فوتبال بازی می کنید . دلم برایتان بگوید دکتر به من گفته خیلی تو این روزها ی آخرمواظب باشم تا دچار زایمان زودرس نشوم خدای نکرده اگر بخواهید زود بیایید برای هر سه مان سخت میشود. این روزها خیلی سنگین شده ام به زوراز زمین بلند می شم و می شینم تازه فهمیدم سنگینی بارداری یعنی چه. بیخوابی مچ درد و معده درد و گلاب به روتون ..... به سراغم آمده است . دکتر امپول داده تا برای جلوگیری از زایمان زودرس بزنم . خیلی دلم می خواهد این روزها زود تموم شود وسبک و چست و چابک...
16 آذر 1393

ذوق وشوق اطرافیان

من و پدرتان به این نتیجه رسیده ایم که اطرافیان وفامیل از جمله مادربزرگها ذوقشان برای به دنیا آمدن شما بیشترازما می باشد . یکی از دلایلش این است که شما دو نفری با هم پا به این دنیا می گذارید و این یک اتفاق نادر، متفاوت و شگفت انگیز است . دلیل دیگرش هم می تواند این باشد که مسئولیت شما دو عزیز دل با من و پدرتان است به هر حال ما بیشتر دقدقه بزرگ کردن و رسیدگی به شما راداریم و اطرافیان در قبال شما مسئولیتی ندارند. ...
16 آذر 1393

شکرگذاری خداوندمتعال

گاهی وقتها با تمام وجود م حس می کنم بسیارعاجزم از شکرگذاری این نعمتی که خدا به من عطا کرده و به یکباره مرا مادر دو فرزند آن هم دو دخترنازنین کرده ،جنسیتی که همیشه دوست داشتم . بارها و بارها از ته دل و جان حتی با اشک گفته ام خدایا شکرت که این نعمت را که به من دادی ،این نعمت راازمنتظرین دریغ نکن. اما این شکر گذاریها راضیم نمی کند خیلی فکر کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم اگر شماها را خیلی خوب بتوانم تربیت کنم و تحویل جامعه دهم آن وقت است که شکر این نعمت الهی را به جا آورده ام . امید دارم با کمک خداوند متعال بتوانم به این هدفم جامع عمل بپوشانم . ...
16 آذر 1393

پادشاه خانه ما

هفت سالی بود من در خانه پادشاهی می کردم این طور که بوش میاد شما قراره جانشین من بشید و پادشاهی رو از من بگیرید چون پدرتون خیلی قربون صدقه تون میره کم کم داره بهتون حسودیم میشه بعضی وقتها حس می کنم حووداره میادسرم. اشکال نداره قبول بیایید سه تایی پادشاهی کنیم آخه من گناه دارم چطور از دلتون میاد پادشاهی رو از من بگیرید  ...
16 آذر 1393

سونوداپلرهفته بیست ونهم

  هفته 29 بارداری رفتم سونوداپلررنگی برای اینکه مشخص بشه که وضعیت جفت و خون رسانی به شما چطوره تو این سونو مشخص شدعلوسک کوچولوی سمت راستی 2100 گرم هست و خون بهش زیاد می رسه و علوسک کوچولوی سمت چپی 1660گرم هست و خون به اندازه بهش میرسه این اختلاف وزن کمی جای نگرانی داره و نظر دکتر براین بود که دوباره باید سونو بدم تا یه وقت به مشکل برنخوریم و گفت اگه همین وضعیت ادامه پیدا کنه زایمان جلو میفته و براتون خطر داره چون احتمال سندرم انتقال خون از قلی به قل دیگه وجود داره . به خاطرهمین می گن دوقلوداشتن برای دیگران و کسایی که بیرون ماجرا هستن شیرینتره ولی ماهایی  که تو خود ماجرهستیم کلی استرس و نگرانی و زحمت باید بکشیم و کلی خطر با...
13 آذر 1393

حس مادر و پدری

تا 5 ماهگی با همسری که صحبت می کردیم به این نتیجه رسیدیم که هنوز انس زیادی با مادربودن و پدر بودن نگرفته ایم ، نمی دانم همه مثل ما هستند یا ما دیرانس می گیریم یه جورای حس می کنیم مادر و پدر بودن برایمان سنگین است ،خوبه که خدا رو شکر سنمون هم پایین نیست و از بچگی در اومدیم و از اردواجمون هم 7 سال گذشته .  اما الان که تو ماه هفت هستیم حس می کنیم نه بابا مثل اینکه قضیه شوخی نیست ما داریم بچه دار می شیم یه جورایی باور کردیم به خاطر همین هم حس مادر و پدری بهمون دست داده و روز شماری می کنیم برای اومدن شمادو نازنین  ...
11 آذر 1393