ترانه وترنم زندگی ماترانه وترنم زندگی ما، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

ترنم یک ترانه از باغ آشتی زندگیمان

وای که دل من و بابایی چقدر تنگه براتون

  دیشب حس کردم حالم خیلی بده و سرماخوردم و از ترس اینکه مبادا ویروس سرماخوردگی از من به شما منتقل بشه  شما دو تا فرشته رو دادیم به مامانی .   وای که دل من و بابایی چقدر تنگه براتون   
8 شهريور 1394

بزرگترین خوشحالی پدر در زندگی

  چند شب پیش که شما رو برده بودیم ماشین سواری با آقای پدر که صحبت می کردیم فرمودند بزرگترین خوشحالی شون تو زندگی وقتی بود که من خبر دادم دوقلو باردارم . آقای پدر گفتند از خبر بارداری انقدر خوشحال و شوکه نشده بلکه از شنیدن خبر بارداری دوقلویی خیلی خیلی شوکه شده ومهمتر از همه   ابراز خرسندی و  خوش شانس  می کردند از این که دوقلوی دختر دارن . من هم چیزی نمی تونم بگم جز این که بگم  الحمدالله رب العالمین  ...
14 مرداد 1394

پدر دلتنگ

پدرتان هر روز تلفنی با من تماس می گیرد و احوال شما را می پرسد و می گوید دلش برای شما تنگ شده و از من میخواهد عکس تان را از طریق شبکه های اجتماعی برایش بفرستم . یادش به خیر قبل از اینکه شما دو فرشته بیایید وقتی گرسنه میشد هر روز تلفنی تماس می گرفت و احوال نهار را از من می پرسید .   ...
14 تير 1394

زردی

امروز بابایی اومد بهتون سر زد گفته بودن ترانه ترنم خانم زردی دارند،احتمالایک هفته تا ده روز تحت مراقبت هستید  هر چی با شما حرف زده عکس العمل نشون ندادید قرار شده یک روز در میون بیاد براتون وسایل مورد نیازتون مثل شیر و مای بی بی رو بیاره    ...
15 بهمن 1393

که اینطوردل پدرتون رو دزدیدید

خودمونیم دل بابا تونو خوب دزدیدید با اینکه میره سر کار و خسته میشه  یک روز در میون میاد تو بخش nicu بهتون سر میزنه یه  جورایی دلش پیشتون جا مونده. تو بخش nicu هم گفتن که مادرهروقت بخواد می تونه سر بزنه پدرهم روزهای زوج فقط 10 دقیقه می تونه بچش رو ببینه از این بابت پدرتون خیلی ناراحته . هر کدومتون هم تو بخشهای جداداخل دستگاه هستید . ...
16 دی 1393

مادرانه

وقتی واژه مقدس مادریا پدرروی جسم و جانت سایه می افکند وبا تمام سلولهای بدنت حس می کنی مادر یا پدرشدی سنگینی یک مسئولیت بزرگ را روی دوشت حس می کنی مهر و محبت  دردلت شعله می زند در چشمانت غم و شادی موج میزند دلواپسی ها و نگرانیها در دلت رخنه می کند دستان گرم و صمیمیت آماده نوازش کردن است لبهای داغت آماده بوسه زدن بر گونه سرخ فرزندت میباشد آغوش گرمت پذیرای وجود کودکت می باشد حس می کنی خودت باید مثل یه کوه قوی باشی تا فرزندت به تو تکیه کند همه تکیه گاهش تو هستی او کسی را مهربانتر از تو ندارد همیشه دلت در انتظار فردایی به سر می برد تا قد کشیدن فرزندت راببینی و این چه قدر شیرین است چه شبها که از نگرانی پلک ...
11 آذر 1393