ترانه وترنم زندگی ماترانه وترنم زندگی ما، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 3 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

ترنم یک ترانه از باغ آشتی زندگیمان

خبربزرگ!!!!!!

خبربزرگ!!!!!! شب عید قربان به مامان بزرگ خبر دادیم که نوهاش دوتا هستن مامان بزرگ :اینقدر ذوق زده شده بود که نفس نفس میزد و دستش رو قلبش گذاشته بود واقعا براش شک بزرگی بود فیلم هم گرفتیم تا هم خاطره بشه و شماهم ببینید که با اومدنتون مامان بزرگ چه قدر ذوق زده شده البته سر من هم بی کلاه نموند یه مژدگانی دریافت کردم.                                                                 ازخوشحالی می گفت میخوام به همه زنگ بزنم بگم . میگفتش که دیدیدگفتم ش...
14 مهر 1393

پاییز دوست داشتنی من

هر سال که فصل پاییز از راه میرسید دلم می گرفت اما امسال منتظرم که پاییز از راه برسه چون می دانم بعد از اینکه پاییزبرگهای خزانش را جمع کرد و رفت و زمستان فرش سفیدش را روی زمین پهن کرد انتظار همه به سر میرسه ودو نوگل زندگی ماهم از راه میرسند . ...
3 شهريور 1393

تربیت دوقلوها

از اونجایی که روش تربیتی دوقلوها با بچه های دیگه کمی متفاوته درمورد تربیت دوقلوها مطالعه می کنم میدونم که خیلی بیشتر از اینها باید تحقیق کنم تا شما و من و بابایی دچار مشکل نشیم و راحتتر روزها مون رو بگذرونیم . ...
3 شهريور 1393

دلتنگی

این روزها خیلی دلتنگم شما منو تو خونه حبس کردید منی که پر جنب و جوش بودم و دایما مشغول یه کاری بودم الان کلا بی حالم  چند روز پیش که رفته بودم آمپول ب6 بزنم یه خانمی هم سرم وصل کرده بود خلاصه آمپول زدن من 20 دقیقه ای طول کشید و صدای باباِیی در اومد که چرا اینقدر دیر اومدی بنده خدا خوابش میومد ساعت 12 شب بود منم که مثل عقده ای ها شدم از بس کسی رو ندیدم تا یکی رو گیر میارم فقط می خوام باها ش حرف بزنم خلاصه این روزها وقتی میرم برای تزریق دیگه نمی خوام از تزریقات در بیام فقط می خوام یه ریز با کسی که اونجاست صحبت کنم . ...
24 مرداد 1393

خداحافظی سخت اما شیرین !!!!!!

روزهای شیرین دونفره شما هم به خاطره ها پیوستید، نمی دونم چرا بعد 7 سال اینقدر برام سخته که روزهای دونفرمون داره تموم میشه میدونم 4 نفرم که بشیم زندگیمون یه تغییرو تحول اساسی می کنه .درذهنم نمی گنجه چطور بعضی زوجهای جوان سریع یا یکی دوساله بچه دار می شن مطمئنا تو ذهن بعضیها هم نمی گنجه که چرا ما دیر دلمون بچه خواست .البته من و همسیری هرچه قدر فکر می کنیم اصلا دیر نیست چون حس میکنیم خیلی زود گذشت و خوشحالم از اینکه کلی خاطرات دو نفره داریم .اینجا مشخص می شه که افراد خیلی متفاوت به زندگی فکر می کنن. دلم براتون خیلی تنگ میشه روزهای شیرین دونفره ...
10 مرداد 1393

بزرگترین نعمت زندگی من

خدا رو خیلی خیلی شکر می کنم که شماها رو به من داد اونم از نوع دوقلو و از نوع دوقلو های نادر که همسان باشن نت رو زیر رو رو کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده که شما ها دوقلو اونم از نوع همسانش شدید. روی هم رفته به این نتیجه رسیدم که به نژاد، وراثت، سن و تعداد زايمان ارتباطي ندارد اگه به هیچ کدوم از اینها ارتباط نداره می تونه به خواست و اراده  خدای مهربون ربط داشته باشه خدایا شکرت یه خاطز این نعمت بزرگی که دادی.ممنونتم   ...
12 تير 1393

فکر بکر فرشته های عاقل من

یکی نیست بگه اخه بیکار بودید ازهول تون دوتایی رفتید تو یه کیسه آب بابا فکرمن بیچاره روهم می کردید دیگه خیلی باید مواظبتون باشم .با این کارتون منو  بابایی رو خونه نشین کردید خونه نشینی برای ما که زیاد بیرون می رفتیم خیلی سخته  بابایی هم کلی کلافه شده که با هم نمی تونیم بریم بگردیم حتی یه مهمونی کوچیک هم نمی تونیم بریم احتمالا هم دیگه رو خیلی دوست داشتید که با هم رفتید تو یه کیسه و از یه جفت تغذیه می کنیدخدا کنه بعد دنیا اومدن هم باهم خیلی خوب و صمیمی باشید  . ولی اینو بگم یه فکر بکر کردید که دوتا شدید چون من و بابایی از اونهایی نبودیم که به این راحتی تصمیم بگیریم که یه بار دیگه بچه دار شیم راستش کار ما رو راحت کرد...
12 تير 1393

بزرگترین شک مثبت و شاد زندگیم

بزرگترین شک مثبت و شاد زندگیم اولین باری که با همسری  می رفتم سونو تو هفته 7 بارداری بودم تو ماشین خیلی فکر می کردم وخدا خدا میکردم نی نی سالم باشه وقلبش بزنه ...... بالاخره نوبت من شد و بدون همسری رفتم داخل برای سونو دکتر: دوقلو هستن من : منو می گید یه لحظه از خودم بدم اومد که چرا خدا رو دست کم گرفتم فکر و ذکرم این بود که قلبش می زنه یا نه ،سالمه یا نه الان دکترمی گه دوجنین زنده و باضربان قلب منظم شکه شده بودم ،هنگ کرده بودم و  اون لحظه فقط و فقط داشتم بزرگی خدا رو احساس می کردم حس می کردم مورد لطف خاص خدا قرار گرفتم تو خوابم نمی دیدم یه روز دوقلو داشته باشم و خودم رو لایق یه همچین لطف بزرگی نمی دیدیم&nbs...
7 تير 1393

خودخواهی مادر و پدر

بله بالاخره خودخواهی یا ..........هر چی که می خواهید فکرشو بکنید گریبان گیر مون شد راستش از اولی که ازدواج کردیم اصلا دوست نداشتم  حتی می تونم بگم متنفرم بودم از اینکه یه روزی مسئولیت سنگین یه بچه رو دوشم باشه  چون من معتقدم از وقتی بچه دار می شیم تا روزی که تا که چشممونو ببندیم و از دنیا بریم همیشه باید دقدقه بچمون رو داشته باشیم حتی اگه بچمون 50 سالش باشه یه جورایی من حس می کردم همه بچه ها حاصل خودخواهی پدر مادرشون هستن حالا هر کی به یه دلیلی : پیر شدم تنها نباشم زندگیمون شیرین بشه  یه سرگرمی داشته باشیم دهن مردم بسته بشه نگن بچه دار نمی شه پایه های زندگیمون محم بشه و...............  و الان هم که بچ...
7 تير 1393