دلتنگی
این روزها خیلی دلتنگم شما منو تو خونه حبس کردید منی که پر جنب و جوش بودم و دایما مشغول یه کاری بودم الان کلا بی حالم چند روز پیش که رفته بودم آمپول ب6 بزنم یه خانمی هم سرم وصل کرده بود خلاصه آمپول زدن من 20 دقیقه ای طول کشید و صدای باباِیی در اومد که چرا اینقدر دیر اومدی بنده خدا خوابش میومد ساعت 12 شب بود منم که مثل عقده ای ها شدم از بس کسی رو ندیدم تا یکی رو گیر میارم فقط می خوام باها ش حرف بزنم خلاصه این روزها وقتی میرم برای تزریق دیگه نمی خوام از تزریقات در بیام فقط می خوام یه ریز با کسی که اونجاست صحبت کنم .
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دلتنگی
